... شیدا شدم
ماجراهای آقا برتی و منِ بی من
حضورم در "بی حضوریست" و این نکته "تو" نیک دانی و بس. به من اندیش ... که درمانم نگاهیست ... که پایانم در آن انجام پذیرد. چگونه بی می و ساقی، می توان قصهء مستی سر داد... چگونه گم گشته در پیچاپیچِ بن بست های زندگی، می توان نغمه آزادی سر داد ... چگونه بی پای افزار و بی امید، می شود رهِ نرفته را، پیمود... چگونه با سلام و صلوات می توان به یک قناری "دل" داد... چگونه با چشمانی بسته ، می شود نگاه در نگاهِ یار انداخت... همیشه در حیرتِ "چگونه" بودن، چگونه می توان جواب را دریافت؟ نامش "انسان" است ... به "انسان" بودنش ایمان دارد ... و با "انسان" بودنش خدایی می کند!!! بی آنکه از "انسانیت" چیزی بداند. تمام دوران زندگیش را به منوال گذشته می گذراند که مبادا عنان بدبختیش را از دست دهد . آلبوم نور جان ، داود آزاد رو دوست دارم: از غمزهٔ روی او گه مستم و گه هشیار وز طرهٔ لعل او گه نیستم و گه هست (فخرالدین عراقی) با من صنما دل یکدله کن گر سر ننهم، آنگه گله کن مجنون شدهام؛ از بهر خدا زآن زلف خوشت، یک سلسله کن سیپاره به کف، در چلّه شدی سیپاره منم! ترکِ چله کن (مولوی) امروز پر از بارانم میل به گریه دارم دلم لبِ حوض می خواهد و ... دفترچه ایی خالی از شعر و ... نگاهی مبهوتِ آسمان ... شاید اینچُنین دلم آرام گیرد. سخت در عجبم که چگونه می توان "دوست" بود و جایگاهِ دوستی را ندانست ! می گوید، دو ساله بود که قصه اش را گم کرد ...و دیگر قصه ای ندارد می گویم قصه ات را از نو سر کن می گوید قصه هایِ نو را دوست نمی دارد. می گویم :تو قصه ات را بگو... فردا کهنه می شود. می گوید تا فردا "بی قصه" چگونه سر کند؟
| Design By : Night Skin |

