... شیدا شدم

ماجراهای آقا برتی و منِ بی من

حضورم در "بی حضوریست"

و این نکته "تو" نیک دانی و بس.

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ توسط الهام و برتی نظر بدين () |

به من اندیش ...

که درمانم نگاهیست ...

که پایانم در آن انجام پذیرد.

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ توسط الهام و برتی نظر بدين () |

چگونه بی می و ساقی، می توان قصهء مستی سر داد...

چگونه گم گشته در پیچاپیچِ بن بست های زندگی، می توان نغمه آزادی سر داد ...

چگونه بی پای افزار و بی امید، می شود رهِ نرفته را، پیمود...

چگونه با سلام و صلوات می توان به یک قناری "دل" داد...

چگونه با چشمانی بسته ، می شود نگاه در نگاهِ یار انداخت...

همیشه در حیرتِ "چگونه" بودن، چگونه می توان جواب را دریافت؟

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ توسط الهام و برتی نظر بدين () |

نامش "انسان" است ...

به "انسان" بودنش ایمان دارد ...

و با "انسان" بودنش خدایی می کند!!! بی آنکه از "انسانیت" چیزی بداند.

نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ توسط الهام و برتی نظر بدين () |

تمام دوران زندگیش را به منوال گذشته می گذراند که مبادا عنان بدبختیش را از دست دهد .

نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ توسط الهام و برتی نظر بدين () |

آلبوم نور جان ، داود آزاد رو دوست دارم:

 

از غمزهٔ روی او گه مستم و گه هشیار

وز طرهٔ لعل او گه نیستم و گه هست

(فخرالدین عراقی)

 

با من صنما دل یک‌دله کن               گر سر ننهم، آنگه گله کن

مجنون شده‌ام؛ از بهر خدا              زآن زلف خوشت، یک سلسله کن

سی‌پاره به کف، در چلّه شدی       سی‌پاره منم! ترکِ چله کن

(مولوی)

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط الهام و برتی نظر بدين () |

امروز پر از بارانم

میل به گریه دارم

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ توسط الهام و برتی نظر بدين () |

دلم لبِ حوض می خواهد و ... دفترچه ایی خالی از شعر و ... نگاهی مبهوتِ آسمان ...

شاید اینچُنین دلم آرام گیرد.

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ توسط الهام و برتی نظر بدين () |

سخت در عجبم که چگونه می توان "دوست" بود و جایگاهِ دوستی را ندانست !

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ توسط الهام و برتی نظر بدين () |

می گوید، دو ساله بود که قصه اش را گم کرد ...و دیگر قصه ای ندارد

می گویم قصه ات را از نو سر کن

می گوید قصه هایِ نو را دوست نمی دارد.

می گویم :تو قصه ات را بگو... فردا کهنه می شود.

می گوید تا فردا "بی قصه" چگونه سر کند؟

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ توسط الهام و برتی نظر بدين () |


Design By : Night Skin

IQ Test
Free-IQTest.net - IQ Test